|
|
|
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .. |
||
|
|
|
|
|
همین چند لحظه پیش خبری به دستم رسید از بدحال بودن مادر یکی از همکاران ...
غمگین شدم ... خیلی ها الان دارن دعا می کنن و از خدا می خوان که اگر تقدیری درنظر داره فعلا کمی تغییرش بده ... خدایا از ته دلم ازت خواهش می کنم ... از ته دلتون یک کلمه فقط به خدا بگین ... فقط یک کلمه همین حالا ... ممنون .
|
||
|
|
|
|
|
از موجودات تنها خوشم می یاد ، مثل مرواریدها و لاله های واژگون کسانی که ته ته دلشون خودشون هستند و این جا واسه دلمون می نویسم . گفتم دلمون ... آره دل هممون . واسه همه دل های گرفته . به تنهاییت افتخار کن خالیش کن واسه
|
||