|
|
|
|
|
همین چند لحظه پیش خبری به دستم رسید از بدحال بودن مادر یکی از همکاران ...
غمگین شدم ... خیلی ها الان دارن دعا می کنن و از خدا می خوان که اگر تقدیری درنظر داره فعلا کمی تغییرش بده ... خدایا از ته دلم ازت خواهش می کنم ... از ته دلتون یک کلمه فقط به خدا بگین ... فقط یک کلمه همین حالا ... ممنون .
|
||
|
|
|
|
|
از موجودات تنها خوشم می یاد ، مثل مرواریدها و لاله های واژگون کسانی که ته ته دلشون خودشون هستند و این جا واسه دلمون می نویسم . گفتم دلمون ... آره دل هممون . واسه همه دل های گرفته . به تنهاییت افتخار کن خالیش کن واسه
|
||
|
|
|
|
|
با گريه اش همه را به گريه مي اندازد . زمين سخت و محکم نرم مي شود ، برگ هاي خشک ، تر مي شوند ، درياي آرام تلاطم را حس مي کند ، خورشيد پر نور پشت ابر پنهان مي شود و انسان ها حتي سنگدل ترين انسان ها هم در دلشان بارشي را تداعي مي کنند و چه بسا عده اي از آن ها همچون آسمان مي بارند . او با گريه اش دل همه را به درد مي آورد . به همه آرامش مي بخشد . هميشه بخشنده بوده ، آسمان ... اين آبي عظيم خداوند . و چه زيبا اين دو عاشق هم مي شوند زمين و همه آنچه که بر اوست و آسمان و هر آنچه که در خود جاي داده . اول از همه خورشيد به احترام غم آسمان خود را مخفي مي کند و بعد بادي آرام خاک هاي زمين را بشارت باران مي دهد و آن ها را به تاييد و خوشحالي زمين به آسمان مي سپارد و آسمان که تاييد ذرات خاک را مي بيند از باد تشکري مي کند و به راحتي مي بارد و اين تعامل عاشقانه زماني به اوج مي رسد که آسمان تندتر و تندتر مي بارد و هوا رو به سردي مي رود . همه نظاره گر اين صحنه هستند و همه با باران مي بارند ، تنها کسي که بي نصيب مانده خورشيد است که خود را مخفي کرده تا آسمان با خيال راحت دغدغه هايش را و عشقش را بيان کند . رعد و برقي مي گيرد و آسمان فرياد مي زند و کمي بعد آرام مي گيرد ... خورشيد کم کم از پشت ابرها بيرون مي آيد و براي همگان ، زمين و آسمان هديه اي رنگارنگ به ارمغان مي آورد . پايان همه غم ها همان رنگين کمان است . رگبار و طوفان و درد و آه هرچقدر هم که طول بکشد باز هم اميد ديدن خورشيد و احساس کردن گرماي آن به بشر انرژي مي بخشد . دل هايي که باران نديده اند سنگ مي شوند و آن ها که مدام باران خورده اند. هرگز .... |
||
|
|
|
|
|
باز هم روز از نو شروع شد ، تو بيدار می شوی ، شايد پر انرژی و شايد هم خسته از تداوم زندگی ، از تکرار مجدد روزها ، از يکنواختی و بی تفاوت شدن ايام ، در ذهن خود به اين می انديشی که پس چرا روزی نميرسد که با روزهای قبل فرق کند؟ نور آفتاب چشمانت را می طلبد و آنها را متوجه خود می کند و تو به آفتاب با آن عظمت و نور سرشارش چشم می دوزی ، اما حتی او هم کارهايی به ظاهر تکراری انجام می دهد و تو از همين تکرارها خسته هستی ... اما حرکات مداوم پاندول ساعت يا چرخيدن های يکنواخت چرخ های ماشين در جاده يا غروب خورشيد هرگز تکراری و يکنواخت نيستند و روزی خواهد رسيد که تو می فهمی خورشيد در هر طلوع متفاوت با روز قبل ظاهر می شد ،حتی برای آدم بيماری که او را يارای حرکت نيست يا زندانی تنهايی که کمتر می تواند نور خورشيد را در فضای باز ببيندهم هيچ روزی مثل روز قبل و لحظه ای همچون لحضات قبل نيست و اين است دليل آن اشتياقی که انسان به طلوع و غروب خورشيد دارد . شايد تفاوت ها و تغييراتی که خورشيد در انجام وظيفه روزانه اش رعايت می کند از نظر ما ناچيز باشد يا اصلا ديده نشود ، اما مهم اين است که وجود دارد ، همان مفهوم بودن يا نبودن مساله اين است ، مساله اين است که وقتی قبول کنيم که چيزی هست ، به آن مفهوم بودن را می بخشيم ، آن را باور می کنيم و برايش ارزش قايل می شويم و در تمامی موارد آن را در نظر می گيريم ، ولی بسياری چيزها هستند که نبايد آنها را باور کرد و به آنها ارزش بودن داد ، چرا که خود آنها ارزش بودنشان را آنگونه که شايسته است باور نکردند ، پس آنها را نيست و نابود می گيريم و همه اين ها در نهايت به تفکر و نگرش ما بستگی دارد ، اين که می خواهيم هر روزمان پرتلاش تر از روز قبل تفاوتی صعودی داشته باشد يا به قعر گودال تاريک بی تفاوتی سقوط کند .
|
||
|
|
|
|
|
بخوان ما را منم پروردگارت از ذره اي ناچيز صدايم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را علم را من هديه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت منم نزديک تر از تو به تو اينک صدايم کن رها کن غير ما را سوي ما باز آ منم پروردگار پاک بي همتا منم زيبا که زيبا بنده ام را دوست مي دارم تو را در بيکران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم کرد بساط روزي خود را به من بسپار رها کن غصه يک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي کن عزيزا من خدايي خوب مي دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکي ، يا خدايي ، ميهمانم کن که من چشمان اشک آلوده را دوست مي دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهي يافت که عاشق مي شوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو آهسته مي گويم :" خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاک با ايمان قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکيه کن بر من! قسم بر روز هنگامي که عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن اما دور رهايت من نخواهم کرد بخوان ما را که مي گويد که تو خواندن نمي داني؟ رها کن غير ما را آشتي کن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر کس به جز با ما چه مي گويي؟ و تو بي من چه داري؟ هيچ! بگو با من چه کم داري عزيزم؟ هيچ! هزاران کهکشان و کوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي زيباتر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان دنيايم که دنيا بي تو چيزي چون تو را کم داشت تو اي مهبوبترين مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستي ببينم من تو را از درگهم راندم ؟؟؟ اگر در روزگار سختي ات خواندي مرا اما به روز شاديت يک لجظه هم يادم نمي کردي به رويت بنده من هيچ آوردم؟؟؟ اين منم پروردگار مهربانت خالقت اينک صدايم کن مرا با قطره اشکي به پيش آور دو دست خالي خود را با زبان بسته ات کاري ندارم ليک غوغاي دل بشکسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاکيم آيا عزيزم حاجتي داري؟ ببينم چشمان خيست آيا گفته اي دارد؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما اينک وضويي کن خجالت مي کشي از من بگو جز من کس ديگر نمي فهمد به نجوايي صدايم کن بدان آغوش من باز است براي درک آغوشت شروع کن يک قدم با تو تمام گام هاي مانده اش با من !!! |
||
|
|
|
|
|
پنجره اي که از آن باد گرم با سرعت به صورتش مي خورد را با اعصاب خوردي خاصي بالا کشيد و در حاليکه چيزهايي زير لب مي گفت سعي مي کرد همزمان با دست ديگر عرق صورتش را پاک کند و حواسش هم به جلويش باشد . اخمهايش آن قدر در هم بود که انگار از روز اول ابروهايش به همان حالت خلق شده اند . به آيينه بغل نيم نگاهي انداخت و توي آينه جلويي به چشمان من خيره شد ، کمي غرغر کرد و بعد با صدايي کمي واضح تر از آن غرغرها گفت.... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
همه عاشق خورشيد بودند و به دنبال يافتن خورشيد خودشان ، کسي که در رؤياهايشان بود . هيچ کس به ستاره ها توجهي نمي کرد و به نور کوچکشان اهميتي نمي داد . نور ستاره اي دلم را لرزاند . هرگز به دنبال يافتن برترين خورشيد نبودم . نور شفاف ستاره ها را برتر از تلالؤ سوزنده خورشيد مي دانستم . يادم نبود که هر ستاره پاکي در آسمان ، صاحبي روي زمين دارد . کسي که شايد آن ستاره برايش حکم خورشيد را داشته باشد . خيلي زود صاحب ستاره آمد و نور کوچکش را از شب هاي بي مهتابم گرفت . هنوز هم خورشيد نمي خواهم . هنوز هم ستاره ها را پاک تر مي دانم و خورشيدها را مغرور مي يابم . کاش مي شد همان ستاره ، خورشيد هميشگي ام باشد . چشم به آسمان تيره دلم دوخته ام . گرچه مي دانم بي فايده است . آن ستاره ديگر هرگز نورش را نشانم نخواهد داد . مي دانم که روزي مجبور مي شوم با عينک دودي به آسمان نگاه کنم تا ديگر نور پاک هيچ ستاره اي اسيرم نکند . شايد هم ديگر هرگز سر را به سمت آسمان برنگردانم تا ستاره هايش را ببينم و حسرت بخورم . در عمق آسمان تيره و تار دلم هنوز کورسويي از نور ستاره رؤيايي ام را مي بينم . او تنها در دلم است . بدون آنکه واقعا وجود داشته باشد . آرزوي محال زندگيم شده . يک سراب ، که اميد به نور دروغينگش بسته ام . و انگار ديوانه وار از اينکه با حقيقي دانستن نورش خودم را گول بزنم احساس آرامش مي کنم . |
||
|
|
|
|
|
هرچی الان فکر می کنم می بینم جز این هیچی نمی تونم بهت بگم ... دوست دارم فقط همین . عاشقتم . البته خود این لغت آخر حرفه . از اون حرفهاست که کسی وقت صرفش نمی کنه تا واسه دیگران شرح بده چون همه عمرش طول می کشه ، واسه همینم هرکسی ترجیح میده تمام عمرش که در اصل از زمان عاشق شدنش معنا می گیره و عملا از اون موقع شروع می شه ، خودش واسه خودش مدام معانی این لغت رو تو دلش حک کنه . هرچی بیشتر می گذره ..... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
کارم جور نمي شد . چندين بار تلاش کرده بودم . اصلا يادم نبود که اون هست . يادم هم که افتاد اون جوري ازش کمک نخواستم فقط اسمشو صدا زدم . خوردم به بن بست . .... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
نوشته دوست بسیار عزیزم مسیح لصفا نظرات سازنده بدین واسه این رفیق شفیق ما ... بهار فصل زیباییهاست . بوی طبیعت در بهار و اردیبهشت حس می شود . زیبایی در دل بهار خانه دارد . نسیم در بهار معنا پیدا می کند . با این همه آیا بهار هم می تواند برنجاند ؟ آیا نسیم بهاری نیز می تواند نفس کسی را تنگ کند ؟ آیا یک صبح دل انگیز بهاری می تواند به یک دل سوخته بخندد ؟ همهء این ها به کنار ، آیا یک شب بهاری ... زیباترین شب های سال ، می توان درک کرد زندگی یعنی چه ، می توان فهمید ستاره ها هم می خندند . ولی افسوس که یک شب بهاری هم می تواند ، می تواند دل شکسته ای را در خود جای دهد . می تواند کسی را وادار به یادآوری کند . می تواند حکم به فراموشی صادر کند . هر چه قدر هم که مغرور باشی باز هم مجبورت می کند تسلیم شوی . تسلیم شوی تا بیش از این محکوم نشوی . محکوم نشوی که چرا زندگی را سخت و پیچیده فرض می کنی . محکوم نشوی که چرا تنهایی . چرا غمناکی . محکوم نشوی که چرا ... . ولی نمی توان . نمی توان . نمی توان . گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من ماندم تنهای تنها من ماندم تنها میان سیل غم ها ، حبیبم ، سیل غم ها گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من ماندم تنهای تنها من ماندم تنها میان سیل غم ها ، حبیبم ، سیل غم ها |
||
|
|
|
|
|
بيخودي که نمي ترسيدم ... آخه هميشه مراقب خودم بودم و هيچ وقت پا تو اينجور جاها نذاشتم اصلا واسم افت داشت که بگم تاحالا از اين کارا کردم . يکي از دوستام هم از قبلش بهم هشدار داده بود اما با ترس که نمي شد کارا رو درست کرد . چيزي بود که بالاخره بايد اتفاق مي افتاد . ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
اگر بار ديگر به اين ساحل لاجوردي باز گردي ، خواهي ديد كه ديگر ازآن همه دلدادگان و آن قايق هاي قديمي اثري نيست . و اين روزهاي زندگي من است . امروز براي اولين بار بي تو به اينجا آمده ام و همان كلمات دل انگيزي را زير لب زمزمه مي كنم كه تو آن روز در گوشم مي خواندي ... پنداري كه آن روزهاي پاييزي باز آمده است . تو اي عشق دوران پاييزي من بدان كه تو را هرگز فراموش نخواهم كرد و تو را كه هديه اي از پاييزي در تمامي زندگانيم دوست خواهم داشت . و من همچنان آن ساحل لاجوردين عشقمان را خواهم ديد ، همان ابديتي از دلدادگيمان را كه تنها يکسال طول كشيد نه بيشتر ... و حال اين منم يك تنها در اين ساحل خاكستري ، در حاليكه صداي گريستن دريا را مي شنوم ... آري صداي امواج بي جان و غمزده دريا در گوش من است . |
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام . من هنوز وقت درست و حسابی پیدا نکردم که از خجالتتون در بیام و بهتون سر بزنم و جواب محبت هاتون رو بدم اما همین الان همه نظرات رو خوندم و بی نهایت ممنونم . راستش دید و بازدید عید که در کار نبود و از خوشگذرونی هم تقریبا خبری نبود . پدربزرگم روز ۴ عید فوت کرد و خلاصه تا همین الان همچنان درگیریم همگی . وقتی برگردم به تمام نظرات جواب کامل می دهم . خوش باشید و باز هم ببخشید که تو این مدت طولانی تنهاتون گذاشتم ... البته چون خودم می دونستم ممکنه طولانی بشه این همه یکجا آپ کردم که حوصلتون سر نره . به احتمال زیاد ۱شنبه هفته آینده آپ و جواب نظرات جدید را خواهیم داشت . |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400تومان به و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید
|
||
|
|
|
|
|
فکر مي کردم درستش همينه . مدت ها بود که با خودم تصميم گرفته بودم گريه نکنم تا مرد شم . اولا عمل بهش آسون بود گريه اي رو که دليل بر ضعف مرد مي دونستم انداختم کنار و سعي کردم با قدرت يک مرد واقعي به جنگ مشکلات برم . اما ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
شهادت حضرت محمد نگین پیامبری دو عالم و امام حسن مجتبی آن برادر بزرگ هستی را به همه شما تسلیت عرض می کنم .
|
||
|
|
|
|
هيچ وقت کسي به اون اهميت نمي ده . برعکس تقريبا همه ازش گريزانند . هيچ کس دوست نداره کنار اون باشه ، کنارش زندگي کنه . هيچ کس حوصله نشستن تو دل اون و گوش دادن به حرفاشو نداره . واسه همين اون از همه دل بريده از همه زميني ها ، چراکه مثل بقيه نيست . من که ازش خوشم ميياد ، اون هميشه تنهاست و ساکت . ازش خوشم ميياد چون نمي خواد مثل بقيه باشه ، با همه فرق داره ، با همه . با همه اونهايي که به زيباييشون افتخار مي کنن . اما اون اصلا به قيافه اش اهميت نميده براش مهم نيست صورتش زير آفتاب بسوزه يا دلش ترک بزنه . اون رو زمينه و دلش تو عمق آسمون . واسه همين ..... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
تا به حال به یک لاله واژگون نگاه کردی ؟ متفاوت از بقیه ، گلی که زیبایی و سرخی خودش را به رخ دیگر گیاهان نمی کشد ، گلی که سبزی هایش را بر فراز سرش نگه می دارد ، شاید آنقدر فروتن است که نمی خواهد هیچ بلبلی عاشق او شود ، شاید او هم به این رسیده که ظواهر کار ساز نیستند ، بر عکس گل سرخ که ظاهرش زیباست و بدنش پر از خار . اما فکر نکنم تنها فروتنی او باشد که او را به خم کردن سرش وادار کرده ، شاید ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
نمي دونم بعد از اين همه وقت چرا به سرم زد که حرفامو درد دلامو تو يه وبلاگ بگم ، دوستم نيما اين پيشنهاد رو داد و منم نذاشتم حتي به يک روز بکشه و فورا دست بکار شدم . خوب من يک سري اهداف اصلي رو واسه اين وبلاگ مشخص ميکنم و برنامه اينه که طبق اين مسير جلو برم . آپلود کردن ها برنامه خاصي نداره که بگم هفتگيه يا ماهيانه ، هروقت بتونم و وقت کنم و مطلب جالب يا چيز بدردبخوري داشته باشم ميام ميگذارم . اما در هر ماه ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان و جوانان . اول از همه اربعين امام حسين(ع) رو به همه دوستداران آن امام تسليت ميگم . اينجور موقع ها که ميشه آدم ناخودآگاه ياد خودش ميفته ياد بدي هاش ، ياد مرگ و ياد جوابايي که بايد بعدا به خود خدا پس بده ، من که مي ترسم ، دروغ چرا؟؟؟ من که خيلي ناخواسته به ديگران بدي کردم . يا امام حسين ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی من سپهر هستم و تازه اين وبلاگ را راه انداختم
|
||