|
|
|
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست .. |
||
|
|
|
|
|
در بيمارستاني ، دو مرد در يک اتاق بستري بودند . يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.
![]() ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
مرد دير وقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود. - سلام بابا ! يک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتما . چه سوالي؟ - بابا ! شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد : اين به تو ربطي ندارد . چرا چنين سوالي مي کني؟ ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی! صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟ پاسخ شنید کی هستی ؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید ترسو! پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد
|
||