تبليغاتX
لاله واژگون


 



من و تو با همه مردم روح مشترکی داریم . هممون روحمون مال خداست .

گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :
 لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  


 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سپهر   | 

در بيمارستاني ، دو مرد در يک اتاق بستري بودند . يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط سپهر   | 

مرد دير وقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.  

-         سلام بابا ! يک سوال از شما بپرسم؟

-         بله حتما . چه سوالي؟

-         بابا ! شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد : اين به تو ربطي ندارد . چرا چنين سوالي مي کني؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سپهر   | 

پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر 
به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی!
صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی!                              
پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟
پاسخ شنید کی هستی ؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو!
باز پاسخ شنید ترسو!
پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است
پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و
بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی
صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد


مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این  درحقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی
که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد
اگر عشق را بخواخی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال
موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد هر چیزی را که بخواهی
زندگی همان را به تو خواهد داد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط سپهر   |