تبليغاتX
لاله واژگون


 



من و تو با همه مردم روح مشترکی داریم . هممون روحمون مال خداست .

فک کنم سه بار اقدام به فرار کردم و مطمئنا اگه افراد زيادي مراقبم نبودن موفق هم مي شدم . از اون روز آخر هر وقت پامو تو اون حياط آسفالتي مي ذاشتم همه 4 چشمي مراقبم بودن . حتي وقتي تو باغ قدم مي زدم حس مي کردم ديگه گل ها هم مراقبم هستن و پرنده ها منتظرن يه قدم کج بردارم تا با هوار کشيدناشون خبر رساني کنن ... حتي باغ هم بهم خيانت مي کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 7:4 قبل از ظهر  توسط سپهر   | 

اتاق ما شوفاژ یا بخاری نداشت . بخاری را تنها در اتاقهایی که تعدادشان از5 نفر تجاوز میکرد  می گذاشتند.  تنها لوله های گرمی اتاق را از زیر دیوارها یا بالای تخت ها محاصره می کردند و ما تمام روز پتوهايمان را به دیوار آویزان می کردیم تا موقع خواب گرم باشند .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط سپهر   | 

چند ساعتی از طلوع آفتاب گذشته بود که ...

در حين خميازه کشيدن از لبه تخت پايين افتادم و سرم به پايه تخت مجاور خورد و خون زيادی ازش رفت . هنوز وقتی اون برخورد يادم مياد درد شديدی تو سرم می پيچه . عجب دردی بود ، وقتی خانوم برنارد بالای سرم رسيد و بدون توجه به سر خون آلود من ، عصبانيت شديد خودش رو نسبت به خونی شدن موکت کف اتاق ابراز کرد ، دقيقا يادمه که با تمام وجود فرياد کشيدم که ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 5:38 قبل از ظهر  توسط سپهر   | 

تارهای مرگ ( 1 )

آن وقت ها هر وقت که به آهنگ مورد علاقه ام گوش می دادم احساس آرامش خاصی به من دست می داد . آرامشی که در آن به هيچ چيز و هيچ کس فکر نمی کردم و شايد تنها در آن لحظات بود که واقعا لذت می بردم چون اکثر اوقات با کسی حرف نمی زدم و در افکار خودم غرق بودم ، گوشه اتاق می نشستم و نوار گوش مي کردم يا کتاب می خواندم ،  اتاقمان کوچک و دلگير بود . من و دو نفر ديگر با هم در يک اتاق بوديم و با همديگر صميميت مبادله مي کرديم . پنجره بالای تخت من با چند ميله کلفت وظيفه محافظت از ما را بر عهده داشت و گاهی اوقات احساس يک زندانی را به آدم الغا می کرد . من بزرگترين فرد اتاق بودم ، در هر اتاقی يک نفر از بقيه بزرگتر بود که بقيه اعضای آن اتاق سعی می کردند مثل او رفتار کنند ، البته همه اتاق ها مثل اتاق من کوچک و کم جمعيت بود . بزرگترين اتاق 20 تخت داشت و يک کمد برای اين که آن 20 نفر وسايل خود را درون آن قرار دهند ، اتاق ما فقط يک ميله و چند  ميخ به ديوار و يک جعبه به عنوان کمد داشت و تنها به اندازه تخت هايمان جا داشتيم . در اکثر اتاقها تخت دو طبقه بود ، تا به فضاي خالي اتاق بيافزايد . اتاق ما هم در ابتدا تخت دو طبقه داشت . تا جايي که يادم ميآيد قبل از آن هم هميشه در اتاق بزرگترها رو طبقه پايين مي خوابيدم اما وقتي به سني رسيدم که ارشد اتاق شدم و بچه هاي کوچکتر با من در يک اتاق قرار گرفتند فقط چند روز با آن تخت کنار آمدم . دعوای شديدی را که به خاطر تختم به پا کردم خيلی خوب به خاطر می آورم . روز تابستانی گرمی بود تمام روز گلابی چيده بوديم و من واقعا خسته شده بودم . خانم برنارد قسمت بيشتر گلابی ها را می فروخت بخشی کمتر هم توسط ما بزرگترها در اختيار بچه های ديگر قرار می گرفت ، نه فقط گلابي بلکه ميوه هاي زمستاني و تابستاني مختلفي در آن باغ پرورش مي يافت و سهم زيادي از درآمد ساليانه خانم برنارد را تشکيل مي داد . باغ بزرگي که هيچ وقت نتوانستم به تنهايي و با خيال راحت به انتهاي آن بروم و کمي خلوت کنم . از آن روز سخت تابستاني مي گفتم . آن قدر دست و پايم درد می کرد که اصلا نفهميدم چطور از نردبان تخت بالا رفتم و خوابيدم . چند ساعتی از طلوع آفتاب گذشته بود که ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط سپهر   |