تبليغاتX
لاله واژگون - وقت کمه باید چیزی گفت ...


 



من و تو با همه مردم روح مشترکی داریم . هممون روحمون مال خداست .
هرچی الان فکر می کنم می بینم جز این هیچی نمی تونم بهت بگم ... دوست دارم فقط همین . عاشقتم . البته خود این لغت آخر حرفه . از اون حرفهاست که کسی وقت صرفش نمی کنه تا واسه دیگران شرح بده چون همه عمرش طول می کشه ، واسه همینم هرکسی ترجیح میده تمام عمرش که در اصل از زمان عاشق شدنش معنا می گیره و عملا از اون موقع شروع می شه ، خودش واسه خودش مدام معانی این لغت رو تو دلش حک کنه . هرچی بیشتر می گذره ....

غم و شادی بیشتری سراغش میاد ، گاهی شاده نمی دونه چرا گاهی غمگینه بازم نمی دونه چرا... از اون انواع پر رمز و رازش مدل من و توئه چون عشقمون رو نمی تونیم بروز بدیم تا دیگران هم به اندازه خودمون باورش داشته باشن . کی می دونه ته دل امثال من و تو که باید روی آتیش عشقمون دست نگه داریم تا گرما و حرارتشو کسی نفهمه چی می گذره ؟... کی می فهمه که چه قدر دستمون سوخته تا جلوی بروز حتی نور این آتیش رو بگیریم ؟ من و تو نا امیدی تو وجودمون راه نداره ما آتیشمون رو با اشکامون خاموش نمی کنیم اگه روزی این آتیش خاموش شه خاکسترش همیشه داغ و قرمز می مونه ظاهرش خاکستریه ولی زیرش خود آتیشه .... نمی خوام .... نمی خوام مخفی کنم که عاشقم . بذار اگه روزی دستی نبود تا دستای سوختمو بماله ، نگاهی نبود تا در برابرش دست از روی اون شعله بردارم تا برافروختگیشو ببینه و اگه دیگران اون نور پاک رو تو عمق قلبم دیدن بذار با افتخار بگم که عاشقتم . قول داده بودم فراموشت نکنم مگه می شه آدم خونه ای رو که تو یه آتیش ناگهانی سوخت و همه چیزشو در حریق دید از یاد ببره ؟ فرق من با کسی که خونشو از روی نادانی یا تصادفی می سوزونه اینه که اون پشیمونه و میخواد دیگران بهش کمک کنن که آتیش رو خاموش کنه و از نو یه خونه بسازه ولی من اون آتیش رو خاموش نمی کنم بلکه هرچی از وجودم مونده توش میندازم تا شعلش به آسمون برسه تنها چیزی که می تونه این شعله رو خاموش کنه نه داشتن یه آتیش دیگست نه خونه ای دیگه . چه طور می تونم فداییه دو تا آتیش باشم؟ وقتی گرفتار آتیش تو شدم سوختم دیگه چیزی ندارم که تو آتیش کس دیگه بسوزه .

فقط بارونه که این آتیش رو خاموش می کنه بارون رحمت خدا بارونی که رودها رو اون قدر پر آب می کنه که با هم یکی میشن وقتی ما یکی شدیم دریای قدرتمندی می شیم که دیگه نمی ذاره خونمون تو آتیش بسوزه اون موقع زمان آرامش ، خنکی و امید مطلقه . از هیچی نمی ترسیم حتی سوختن دست و تنمون . بعد از دریا شدن یکی شدن من پشتیبانت خواهم شد و تو یاور من یکبار تو موج می فرستی تو زندگیمون و یکبار من نسیم ... شبها در خوابی آرام سپری خواهد شد و دیگر بی قراری آتش را نخواهیم چشید .  تمام قطرات وجودمان با هم خواهد بود سرشار از پاکی و بی رنگی ... صبح ها خورشید ، آن تک آتش مغرور جهان به ما دو نفر حسرت خواهد خورد و خواهد کوشید تا دریای ما را بخار کند و از وجودمان بکاهد . عمرمان با هم سپری می شود و آخرین قطره وجودمان که تقدیم به گرمی خورشید و نابودی می شود از آن هر دوی ماست . آن آخرین قطره ، نگاه پر مهر تو و تک قطره اشک من است . با بخار شدن آن دیگر هیچ از ما باقی نمی ماند . پس بیا تا آفتاب بر نیامده که آن قطره را بگیرد ، خاطراتمان را زنده کنیم و با افتخار این دنیا را ترک نماییم  . هرگز تنها نخواهیم ماند ، من به وجود تو ایمان دارم و تو به وجود من ... خورشید بالا آمد بیا دستمان را این بار روی قطره بگیریم تا زود بخار نشود ... چند دقیقه ای وقت داریم ... حرف بزن ... خوب من می گویم ... ازتو متشکرم که چنین دنیای پر از صداقت و مهررا برایم ساختی . ممنونم که به من ثابت کردی و نشان دادی زندگی می تواند در یک نفس خلاصه شود نفست زندگیم بود ، وجودت هستیم بود ، تمام زندگیم لذت بدون هوس بود . آتش انتظار گرمی لذت بخشی را داشت و خنکی در کنار تو بودن هیچ وقت خاکستر آن آتش را سرد نکرد اگر لحظه ای از من دور می شدی می فهمیدی که باز هم شبهایم آتشین و روشن می شد اما تو آن قدر مطمئن بودی که حتی نخواستی یک بار گرمی خاکستر امیدم را بیازمایی هیچ وقت تنهایم نگذاشتی ...

قطره داره تموم می شه ... فریاد می زنم آخرین فریاد ... عاشقتم ، دوستت دارم ، برای همیشه ، برای ابد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط سپهر   |