|
|
|
|
|
همه عاشق خورشيد بودند و به دنبال يافتن خورشيد خودشان ، کسي که در رؤياهايشان بود . هيچ کس به ستاره ها توجهي نمي کرد و به نور کوچکشان اهميتي نمي داد . نور ستاره اي دلم را لرزاند . هرگز به دنبال يافتن برترين خورشيد نبودم . نور شفاف ستاره ها را برتر از تلالؤ سوزنده خورشيد مي دانستم . يادم نبود که هر ستاره پاکي در آسمان ، صاحبي روي زمين دارد . کسي که شايد آن ستاره برايش حکم خورشيد را داشته باشد . خيلي زود صاحب ستاره آمد و نور کوچکش را از شب هاي بي مهتابم گرفت . هنوز هم خورشيد نمي خواهم . هنوز هم ستاره ها را پاک تر مي دانم و خورشيدها را مغرور مي يابم . کاش مي شد همان ستاره ، خورشيد هميشگي ام باشد . چشم به آسمان تيره دلم دوخته ام . گرچه مي دانم بي فايده است . آن ستاره ديگر هرگز نورش را نشانم نخواهد داد . مي دانم که روزي مجبور مي شوم با عينک دودي به آسمان نگاه کنم تا ديگر نور پاک هيچ ستاره اي اسيرم نکند . شايد هم ديگر هرگز سر را به سمت آسمان برنگردانم تا ستاره هايش را ببينم و حسرت بخورم . در عمق آسمان تيره و تار دلم هنوز کورسويي از نور ستاره رؤيايي ام را مي بينم . او تنها در دلم است . بدون آنکه واقعا وجود داشته باشد . آرزوي محال زندگيم شده . يک سراب ، که اميد به نور دروغينگش بسته ام . و انگار ديوانه وار از اينکه با حقيقي دانستن نورش خودم را گول بزنم احساس آرامش مي کنم . |
||