تبليغاتX
لاله واژگون - سراب


 



من و تو با همه مردم روح مشترکی داریم . هممون روحمون مال خداست .

همه عاشق خورشيد بودند و به دنبال يافتن خورشيد خودشان ، کسي که در رؤياهايشان بود .

هيچ کس به ستاره ها توجهي نمي کرد و به نور کوچکشان اهميتي نمي داد .

نور ستاره اي دلم را لرزاند .

هرگز به دنبال يافتن برترين خورشيد نبودم .

نور شفاف ستاره ها را برتر از تلالؤ سوزنده خورشيد مي دانستم .

يادم نبود که هر ستاره پاکي در آسمان ، صاحبي روي زمين دارد . کسي که شايد آن ستاره برايش حکم خورشيد را داشته باشد .

خيلي زود صاحب ستاره آمد و نور کوچکش را از شب هاي بي مهتابم گرفت .

هنوز هم خورشيد نمي خواهم .

هنوز هم ستاره ها را پاک تر مي دانم و خورشيدها را مغرور مي يابم .

کاش مي شد همان ستاره ، خورشيد هميشگي ام باشد .

چشم به آسمان تيره دلم دوخته ام .

گرچه مي دانم بي فايده است .

آن ستاره ديگر هرگز نورش را نشانم نخواهد داد .

مي دانم که روزي مجبور مي شوم با عينک دودي به آسمان نگاه کنم تا ديگر نور پاک هيچ ستاره اي اسيرم نکند .

شايد هم ديگر هرگز سر را به سمت آسمان برنگردانم تا ستاره هايش را ببينم و حسرت بخورم .

در عمق آسمان تيره و تار دلم هنوز کورسويي از نور ستاره رؤيايي ام را مي بينم .

او تنها در دلم است . بدون آنکه واقعا وجود داشته باشد .

آرزوي محال زندگيم شده .

يک سراب ، که اميد به نور دروغينگش بسته ام .

و انگار ديوانه وار از اينکه با حقيقي دانستن نورش خودم را گول بزنم احساس آرامش مي کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط سپهر   |