|
|
|
|
صداي خنده ديگران هر لحظه بلندتر مي شود ، اطرافيان شاد هستند و كسي صداي نفس كشيدن اجباري تو را نمي شنود ... نه آن صداها تو را به خنده وا مي دارد نه نفس كشيدن اميدت را به زندگي بيشتر مي كند . قيافه ات گرفته است ، سعي مي كني سنگ باشي و تا حد امكان حرف نزني ، شايد هيچ كس باور نكند كه تو قادري هواي اطراف را جذب كني و آب توليد نمايي ، آن لحظه كه با تمام وجود تند وتند نفس مي كشي و گريه مي كني ... اما خود تو هم خيلي چيزها را باور نمي كردي مثل اين كه مردم با پتك هاي حرف هايشان در مقابل خودت سنگ وجودت را خورد كنند ، و حال ديگر چيزي از تو باقي نمانده ،تو تظاهر به سنگ بودن و استواري مي كني در حالي كه به سبكي گردهاي سنگي و با كوچكترين نسيمي از جايت بلند مي شوي و فرار مي كني ... تنها مراقب باش كه در آن نسيم به ظاهر آرام و مهربان مهو نشوي چرا كه هر طوفاني اول باد بود و هر بادي در ابتدا نسيم . تمام عمرت سنگ استوار و با اراده اي نبودي كه با اين پتك ها در اوج جواني خورد شوي ، فكر مي كني اگر درختي بودي كه هر كس از آن ميوه اي ميچيد و هر رهگذري آبي به پايش ميريخت بيشتر دوام مي آوردي ... چون تا به حال نديدي كه مردمان با تبر درختي پر ميوه را قطع كنند اما سنگ ظاهري دارد خشن و بي فايده براي ديگران ، چرا كه حتي با ظاهرش درصدد گول زدن دل ها هم نيست ... كسي از درون سنگ خبر ندارد درحاليكه دست يافتن به مزه ميوه هاي هر درختي آسان است ، اما اين دليل براي خورد كردن سنگ ها كافي و قانع كننده نيست . لحظاتي هست كه احساس مي كني غرور و شخصيت خود را از دست داده اي و اين چيزيست كه حتي اگر كسي با حرفهايش سنگ وجودت را خورد نكند ، آن را از درون آب مي كند ... باز هم صداي خنده مي آيد ، آري تو احساساتي هستي اما نه آنقدر كه دنياي غمگين خود را تا ابد براي خود نگه داري ... سعي مي كني باز هم اميدوار باشي ، شايد باراني بزند و گردهاي دل تو خاك وجودت را از نو بسازند و سنگي تازه شكل دهند ، اما نمي خواهي ديگر اجازه دهي كسي آن سنگ را خورد كند . بايد آهن شد ، سخت ، محكم و سرد ... اين است راه درست پايداري و دوام آوردن در اين دنياي ِ ...
هرگز فكر مي كردي كه روزي مجبور شوي براي خوب بودن آهني باشي ، سرد و بي احساس ؟ بدون دل ؟ آهن هم از دل سنگ بدست مي آيد ... تنها تحمل بالاتر دارد ... صداي خنده بلندتر مي شود ... آنها واقعا شادند و تو احساس مي كني ديگر لبانت هيچ تمايلي به تبسم ندارند ، چشمانت با كوچكترين اشاره خيس مي شوند و دلت ... دلت ديگر وجود خارجي ندارد . سرانجام ، جواني هم با آهن شدن موزون و هماهنگ شد ... آهني كه در عمق خود هميشه داغ غمي را خواهد داشت ... آهني با محدودترين آزادي ممكن ... اي كاش حال كه آهن شدن را برگزيدي لااقل ديگر كسي به سراغت نيايد و در برابر دلت تو را خورد نكند ... اما هيچ وقت نمي توان مطمئن بود كه مردم با بر زمين گزاردن پتك ها آتشي براي ذوبت به پا نكنند ... اي كاش مي شد به مرحله اي رسيد كه از قالب آهن خارج شوي چرا كه پر دردترين قالب است ... با سرماي ديوانه كننده و گرماي عذاب اور ... اي كاش كسي هم بود كه به تو و وجودت نگاه مي كرد ... اي كاش مي شد از خوب شدن اطرافيان و تغيير رفتارها و برخوردهايشان اطمينان حاصل كرد ... اي كاش آن سنگ اوليه هيچ وقت گردهايش را به زير دست و پاي نامردان نمي ديد ... اي كاش همه به لطيفي نسيم بودند و به عظمت دريا ... اي كاش مي شد به ديگران فهماند كه همه چيز آنگونه اي كه مي بينند نيست ... اي كاش ظاهر براي ديگران اهميتي نداشت ... اي كاش ...
|
||